متن مصاحبه‌اي با جناب دكتر ايرج حسابي

قسمتهای از متن مصاحبه‌ با جناب دكتر ايرج حسابي فرزند مرحوم پرفسور حسابي رحمه اللـه عليه از وبلاگ خلوت انس:

…چند شب پيش در تلويزيون از يك باستان شناس پرسيدند ايران چند ساله است، گفت: اگر ازنظر ساختمان سازی بخواهيد نگاه كنيد تپه های سيلك كاشان ۷ هزار سال تا ۱۰هزار سال، اگر ازنظر صنعت بخواهيم نگاه كنيم كوره‌های ريخته گری نطنز ۱۲ هزار سال تا ۱۶ هزار سال، آنوقت اروپائيها خودشان را ميچسبانند به يونان و مينويسند سال ۲۰۰۳، واقعاً مقايسه اين تمدنها خنده‌دار نيست؟ ولی ما قدر نميدانيم….شما اگر به طرز فوق العاده‌ای به زبان انگليسی مسلط باشيد «هملت» را كه برميداريد بخوانيد هيچ چيزی از آن متوجه نميشويد، قبول نداريد امتحان كنيد، ميرويد دانشگاه منچستر از استاد ادبيات می پرسيد، او هم هيچ چيزی نميفهمد، بايد برويد اكسفورد از استاد ادبيات قديم بپرسيد، او به استاد ادبيات جديد بگويد و بعد او برای شما بگويد تا متوجه شويد، يعنی زبان انگليسی در طول ۳ نسل تا اين حد تغيير كرده است ولی شما همين الآن ديوان حافظ را كه مال ۷۰۰ سال پيش است برداريد و بخوانيد انگار همين ديشب سروده است، شما داريد غزل ۷۰۰ سال پيش را ميخوانيد ولی كاملاً می فهميد و لذت ميبريد اما هيچيك از آثار شكسپير را نمی توانيد اين طوری بفهميد…حالا ما چقدر قدر اين زبان ارزشمند را ميدانيم؟ همين كه ميخواهيم خودمان را نشان دهيم چهارتا كلمه شكسته و بسته انگليسی قاطی حرفهايمان ميكنيم كه بگوئيم باسواد شده‌ايم، ما پسرمان ۲ سال ميرود خارج برميگردد وقتی به او ميگوئيم علی جان چطوری؟ ميگويد: حالم خوب استي مرسی(!) خب زهر مار اين چه وضع حرف زدن است؟ آقای دكتر حسابی ۳۶ سال در بهترين دانشگاههای آن طرف دنيا پيش انيشتين و ديگر دانشمندان به نام دنيا درس خواند، وقتی برگشت ايران سوار الاغ شد در بوشهر و بندر لنگه و… واژگان فارسی را جمع آوری كرد سنگ بنای فرهنگستان زبان فارسی را گذاشت تا امروز ما بتوانيم با هم فارسی حرف بزنيم ولی ما قدر نميدانيم.يكی نيست به بعضی از اين مسؤولين جمهوری اسلامی بگويد آخر گوش بدهيد ببينيد حضرت امام نازنين ما چطوری نطق ميكردند؟ ساده و بيرنگ و ريا و خيلی قشنگ و مهربان، همه مردم هم ميفهميدند، پس حالا تو چرا اينقدر انگليسی وسط صحبتهايت می پرانی؟ شهروند انگليسی اگر خيلی زور بزند ميشود ۲هزارسالش، تو ۶هزارساله‌ای!…دوست داريد يك نمونه ديگر از ارزشهای ايرانی كه خود ما آنرا نميشناسيم را برايتان بگويم؟ لابد تا به حال شما هم ديده‌ايد وقتی يك دانشجو در دانشگاههای خارج ميخواهد مدرك دكترای خود را بگيرد يك لباس بلند مشكی به تن او ميكنند و يك كلاه چهارگوش كه از يك گوشه آن يك منگوله آويزان است بر سر او ميگذارند و بعد او لوح فارغ التحصيلی را ميخواند، به ماها می گويند اين لباس و كلاه چيست؟ ميگوئيم اين لباس شيطونك است كه اينها تنشان ميكنند! اما به اروپائی يا ژاپنی و يا حتی آمريكائی ميگوئی اين لباس چيست كه شما تن فارغ التحصيلانتان ميكنيد؟ ميگويند ما به احترام «آوی سنت» پدر علم جهان اين لباس را به صورت نمادين ميپوشيم، آنها به احترام «آوی سنت» كه همان «ابن سينا»ی ماست كه لباس بلند رداگونه ميپوشيده اين لباس را تن دانشمندان خود ميكنند آن كلاه هم نشانه همان دستار است و منگوله آن نمادی از گوشه دستار خراسانی كه ما ايرانيها در قديم از گوشه دستار آويزان ميكرديم و به دوش ميانداختيم، در اروپا و آمريكا علامت يك آدم برجسته و دانش آموخته را لباس و كلاه ابن سينا ميگذارند ولی ما خودمان نمی دانيم، باورتان ميشود؟!…


از اینکه برای خواندن این پست وقت صرف کردید سپاسگزارم
خواندن کامنتها، یادداشتها و نقطه نظرات شما شیرین ترین لحظات مرا در این وبلاگم شکل میدهد
لطفا نقطه نظرات خود را در خصوص این پست برایم بنویسید.
برای اشتراک مطالبم روی این تصویر کلیک کنید

عناصر بازاریابی

بازاریابی رو مجبورم به این اسم صدا کنم چون اینطوری جا افتاده. چون به جای مارکتینگ به کار میبریم که میشه مدیریت بازار.
در اصل بازاریابی یکی از اجزای مارکتینگ میباشد.
حتما در آینده نزدیک خود مارکتینگ را برایتان میشکافم. این زنجیره به قدری وسیع هستش که معمولا مدیریت این واحد از چندین زیر بخش تشکیل میشه که هر کدوم در رده مدیریت مسئولیت کار رو قبول میکنند. حتما در آینده از این مجموعه خواهم نوشت تا شاید بتونم از شماها در تکمیل سیستم ارزیابی فعالیتهای بازاریابی که دارم تهیه میکنم استفاده کنم. این سیستم چیزی شبیه به سیستمهای ارزیابی .
عملکرد سازمانی میباشد ولی فقط در محدوده مارکتینگ سازمانها رو ارزیابی خواهد کرد
و اما عناصر یا آمیزه یا آمیخته بازاریابی:
این آمیخته مجموعه ای از تصمیمها و اقدامهای اجرایی است که هر مدیر فروش ، هر مدیر بازاریابی ، هر مدیر صادرات و به طور کلی همه عواملی که در زمینه های بازرگانی ، بازاریابی یا فروش فعال هستند یا قدرت و اختیار تصمیم گیری دارند ، باید نسبت به آن مطلع و حساس باشند ، تحقیق کنند ، تصمیم بگیرند و عکس العمل نشان دهند.
این عوامل اساسا در دهه ۶۰ میلادی توسط یکی از علمای شاخص آن زمان به نام مک کارتی در آمریکا معرفی شد و به مدل چهار پی)۴P’s) مشهور شد زیرا هز چهار عامل با حرف انگلیسی P شروع میشدند. این P ها عبارت بودند از :
محصول (Product) – قیمت گذاری (Pricing) – تبلیغات و اطلاع رسانی (Promotion) – توزیع (Place Distribution)
بعدها بعد از گذشت حدود ۵۰ سال این عوامل بسیار متعدد و متنوع شده اند. آمیخته بازاریابی جدید به ۱۲ مورد رسید که علاوه بر عناصر ذکر شده بالا شامل :
Packaging – Presentation – Public Relations – Power (نیروی حاکم بر بازار) – Process – Participation – Probe – Physical Evidence میباشد
بعد از مدتی عنصر مهمی به اسم PEOPLE به این معجون اضافه شد. عنصری که به واقع بسیار مهم است چرا که شما هدف اصلی تان و مخاطب اصلی فعالیتتان مردمانی هستند که محصول شما را استفاده خواهند کرد. این عنصر شامل تمامی تصمیماتی است که به هر صورت مردم را متاثر میسازد و این مردم اعم از مشتریان ، کارکنان ، عوامل فروش ، روشندگان یا سایر افراد جامعه میباشد.
اکنون عالمان بزرگ بازاریابی توسط بیانات آقای کاتلر به این امر واقف شده اند که آمیخته بازار یابی جدید شامل سه عنصر خواهد بود:
People – People – People

شاد باشید و سربلند و البته منتظر. منتظر نوشته های بعدی من در این خصوص


از اینکه برای خواندن این پست وقت صرف کردید سپاسگزارم
خواندن کامنتها، یادداشتها و نقطه نظرات شما شیرین ترین لحظات مرا در این وبلاگم شکل میدهد
لطفا نقطه نظرات خود را در خصوص این پست برایم بنویسید.
برای اشتراک مطالبم روی این تصویر کلیک کنید

MSN وبلاگ در

ظاهرا مایکروسافت هم متوجه منبع مالی قوی به اسم وبلاگ شده. البته اسمش رو Blog نذاشته و اونها رو SPACE اسم گذاشته.
من فضای آزمایشی خودم رو درست کردم.
میتونین سر بزنین و خودتون آشنا بشین.
فعلا نسخه بتا هستش و فقط ۱۰ مگ فضا میده.
باید برم بخونم ببینم دیگه چی برای گفتن داره.


از اینکه برای خواندن این پست وقت صرف کردید سپاسگزارم
خواندن کامنتها، یادداشتها و نقطه نظرات شما شیرین ترین لحظات مرا در این وبلاگم شکل میدهد
لطفا نقطه نظرات خود را در خصوص این پست برایم بنویسید.
برای اشتراک مطالبم روی این تصویر کلیک کنید

یعنی ما درست نمی بینیم؟

این خونه خالی از کجا اومد؟ Posted by Hello

تو فکر رفتین نه؟ این که چیزی نیست.
به نظر شما تو زندگی واقعیمون آیا همه چیز رو می بینیم؟
یعنی همه خونه ها رو درست می بینیم؟
یعنی آدمهای اطرافمون همونی هستن که می بینیم!؟
به نظر شما اگر مهره های زندگیمون رو کمی جا به جا کنیم جای بیشتری ممکنه بدست بیاد؟
راستی مهره های زندگی چی هستند؟
نمیدونم چرا به پازل فکر کردم. پازل رو نمیشه هر طور که دلت خواست بچینی. به عبارتی اگر درست نچینی هیچ نمیبینی. باید که درست بچینی تا بتونی ببینی. زندگی مون هم همینطوره.


از اینکه برای خواندن این پست وقت صرف کردید سپاسگزارم
خواندن کامنتها، یادداشتها و نقطه نظرات شما شیرین ترین لحظات مرا در این وبلاگم شکل میدهد
لطفا نقطه نظرات خود را در خصوص این پست برایم بنویسید.
برای اشتراک مطالبم روی این تصویر کلیک کنید

سرویس دهندگان وبلاگ در ایران

تو وبلاگ روابط عمومی خوندم. برام جالب بود. شما هم سری به این یادداشت بزنین:
http://pr.eprsoft.com/archives/004471.html

البته جالبه که MT فارسی هم درست شده. حتما با این بلاگر مقایسه کنید و نتیجه رو به همه بگین.


از اینکه برای خواندن این پست وقت صرف کردید سپاسگزارم
خواندن کامنتها، یادداشتها و نقطه نظرات شما شیرین ترین لحظات مرا در این وبلاگم شکل میدهد
لطفا نقطه نظرات خود را در خصوص این پست برایم بنویسید.
برای اشتراک مطالبم روی این تصویر کلیک کنید

قابل توجه خریداران خودرو قسطی

بی خود نیست بهش میگن آچار فرانسه.
برین خودتون بخونین. من که تصمیم گرفتم برم ماشینم رو بفروشم یکی دیگه اش رو قسطی بخرم!!
به خدا نون قرض دادن نیست. واقعا جالب مینویسند.
یکی از روشهایی که آقای زاهد تو وبلاگ آچار فرانسه شون نوشتن رو بخونین خودتون تایید خواهید کرد:

روش چهارم:شما پول براي خريد نقدي ماشين داريد ولي قسطي مي خريد!
به اين شکل که شما دو ميليون چوب ميدين و از ليزينگ ماشين مي خريد. مبلغ ۵ ميليون چوبي را که داريد به همراه يک ميليون چوب ديگه مي بريد بانک مسکن يا ملت (که سود بالاتري ميدن) يا يکي از بانکهاي خصوصي مثل سامان يا پارسيان و سپرده گذاري پنج ساله انجام ميدين، براساس سود سالانه ۲۴% سود اين حساب مي تونه کليه اقساط شما را پاس کنه.پنج سال مي گذره، شما همچنان ماشين رو داريد، قسط ها رو سود حساب سپرده تان پرداخت کرده و مي تونيد شش ميليون چوبتون رو از بانک بداريد!هم صاحب ماشين شديد و هم آخر سر کل ماشين رو با دو ميليون چوب خريديد!


از اینکه برای خواندن این پست وقت صرف کردید سپاسگزارم
خواندن کامنتها، یادداشتها و نقطه نظرات شما شیرین ترین لحظات مرا در این وبلاگم شکل میدهد
لطفا نقطه نظرات خود را در خصوص این پست برایم بنویسید.
برای اشتراک مطالبم روی این تصویر کلیک کنید

EFQM اشاراتی به

بعضی دوستان از من در مورد این مدل سوال کرده اند
به هر حال برای شروع میتونید به وبلاگی که برای این منظور درست کرده بودم سر بزنین.
از لینک زیر شروع کنید

http://persianblog.com/?date=13820701&blog=efqm

امیدوارم از فایلهای پرسشنامه و امتیاز دهی هم بتونین استفاده کنین
اگر باز هم کافی نبود حتما مینویسم.


از اینکه برای خواندن این پست وقت صرف کردید سپاسگزارم
خواندن کامنتها، یادداشتها و نقطه نظرات شما شیرین ترین لحظات مرا در این وبلاگم شکل میدهد
لطفا نقطه نظرات خود را در خصوص این پست برایم بنویسید.
برای اشتراک مطالبم روی این تصویر کلیک کنید

خرید معجزه

از وبلاگ مشاطان. حیفم اومد شما نخونین:
وقتي هشت سالم بود ، شنيدم كه پدر و مادرم درباره ي برادر كوچك ترم صحبت مي كنند.
فهميد كه برادرم سخت بيمار است و آنها پولي براي مداواي آن ندارند.
پدر به تازگي كارش را از دست داده بود و نمي توانست هزينه ي جراحي پر خرج برادرم را بپردازد.
شنيدم كه پدر آهسته به مادر گفت: فقط معجزه مي توا ند پسرمان را نجات دهد.
با ناراحتي به اتاق خوابم رفتم و از زير تخت قلك كوچكم را در آوردم . قلك را شكستم .
سكه ها را روي تخت ريختم و آنها را شمردم. فقط پنج تا بود.
بعد آهسته از در عقبي خانه خارج شدم و چند كوچه بالا تر به دارو خانه رفتم.
جلوي پيشخوان انتظار كشيدم تا دارو ساز به من توجه كند ولي داروساز سرش شلوغ تر از آن بود كه متوجه
یه بچه ي هشت ساله شود. پاهايم را به هم زدم و سرفه مي كردم ولي داروساز توجه اي نمي كرد.
بالا خره حوصله ي من سر رفت و سكه ها را محكم روي شيشه ي پيشخوان ريختم.
داروساز جا خورد ، رو به من كرد، و گفت چه مي خواهي؟
جواب دادم برادرم خيلي مريض است. مي خواهم معجزه بخرم.
دارو ساز با تعجب پرسيد: ببخشيد!!!؟؟؟
توضيح دادم : برادر كوچك من داخل سرش چيزي رفته و بابايم مي گويد:
فقط معجزه مي تواند او را نجات دهد.
من هم مي خواهم معجزه بخرم قيمتش چه قدر است؟
دارو ساز گفت: متا سفم دختر جان ولي ما اينجا معجزه نمي فروشيم.
چشمانم پر از اشك شد و گفتم شما را به خدا ، او خيلي مريض است ، بابايم پول ندارد تا معجزه بخرد.
اين هم تمام پول من است. من كجا مي توانم معجزه بخرم؟؟؟؟
مردي كه گوشه ايستاده بود و لباس تميز و مرتبي داشت ، از من پرسيد: چه قدر پول داري؟
پولهام را كف دستم ريختم و به مرد نشان دادم . مرد لبخندي زد و گفت:
آه چه جالب!!! فكر مي كنم اين پول براي خريد معجزه براي برادرت كافي با شد.
بعد به آرامي دستم را گرفت و گفت:
من مي خواهم برادر و والدينت را ببينم ، فكر مي كنم معجزه ي برادرت پيش من باشد.
آن مرد دكتر آرمسترانگ فوق تخصص مغز و اعصاب در شيكاگو بود.
فرداي آن روز عمل جراحي روي مغز پسرك با مو فقيت انجام شد و او از مرگ نجات يافت.
پس از جراحي ، پدر نزد دكتر رفت و گفت از شما متشكرم ، نجات پسرم يك معجزه ي واقعي بود،
مي خواهم بدانم بابت هزينه ي عمل جراحي چه قدر بايد پر داخت كنم؟
دكتر لبخندي زد و گفت: فقط پنج دلار.
بیایید ما هم معجزه هایی که در توانمون هست رو برای دیگران انجام بدیم


از اینکه برای خواندن این پست وقت صرف کردید سپاسگزارم
خواندن کامنتها، یادداشتها و نقطه نظرات شما شیرین ترین لحظات مرا در این وبلاگم شکل میدهد
لطفا نقطه نظرات خود را در خصوص این پست برایم بنویسید.
برای اشتراک مطالبم روی این تصویر کلیک کنید

تونستیم کمی کاغذ بخریم

امروز بعد از ۴ ماه کاغذ مورد نظرمون رو تونستیم تهیه کنم. مدتهاست که محصولمون رو تولید نمیکردیم چون کاغذی که لیاقت اینکه بره تو بسته های رادان رو پیدا نمیکردیم. بحران کاغذ همه جا همکارامون رو فلج کرده. ناشران هم از یک طرف. از چند ماه پیش شروع شد ولی یک دفعه تو مهر ماه شدیدا قیمتها رفت بالا. گاها ۱۶ درصد در عرض دو روز.
الان قیمتها تقریبا ثابته ولی کاغذی نیست که بخری!!! کاغذی که میخوای بخری قیمت داره ولی خودش نیست. این هم از عجایب بازار کشورمونه. شب عیدی چاپ بروشور و سر رسید و تقویم و … هم از یک طرف. چند وقت دیگه هم انتخابات و تبلیغات و کاندیدها هستش و قربونش برم باز هم همین کاغذی رو که امروز میگم به درد محصولاتم نمیخوره گیرم نمیاد.
ولی چه کار میشه کرد. چندین سال روی کیفت و امتیازات این نام کار کردم تا امروز مشتری هایش ۴ ماه منتظرش بمانند و سراغ نام رقیب نروند. وفاداری مشتری چیزی نیست که یک شبه بدست بیاد. خیلی روش زحمت کشیدم.
روی همه اعضای شبکه توزیع کار کردم تا اون چیزی که باید به مشتری برسه واقعا بهش برسه و مشتری از مصرف محصولات ما راضی باشه. برام غیر قابل قبول بود که به خاطر حفظ جریان نقدینگی شرکت بیام از کاغذ نامرغوب تر استفاده کنم. خدا رو شکر که امروز این کاغذ رو تهیه کردیم. بود که خریدیم. قبلا نبود که بخریم. باز هم لطف خدا شامل حالمون شد.
بعد میاییم هی میگیم که تو ژاپن برنامه ۲۰۰ ساله مینویسن ما چرا نمیتونیم برای شرکتمون برنامه ۱ ساله بنویسیم.
اونایی که خوابن که خوابن. اونایی که بیدارن و میدونن نمیتونن. بر گشتیم به همون سیستمی که تو پست قبلی نوشته بودم. انگار دستامون بسته است. انگار نمیتونیم. تو رو خدا ولمون کنین. همه غارتگر و چپاولگر نیستند. همه زالو صفت نیستند. وقتی کارگر من از ترس اینکه بچه اش پفک نخواد میره از دو کوچه پایینتر رد میشه تا بقالی رو رد کنه وقتی فلان کارمند من با هزار بدبختی داره زندگیشو میگردونه اونوقت نمیتونی اسمت مسئول باشه و صاف صاف راه بری واسه خودت.
فردا پس فرداست که ماموران دارایی بیان تا مثلا دفاترمون رو رسیدگی کنن. تا تیغشون کار میکنه میبرن. انگار که ما حق اونا رو خوردیم و با هم پدر کشتگی داریم. نه نظمی هست نه سیستم مالیاتی درستی که آدم حداقل دلش نسوزه و خودش رغبت کنه مالیات خودش رو بده.هیچوقت نشده مالیاتی که ما محاسبه میکنیم با اونی که ماموران دارای محاسبه میکنن یکی در بیاد. هر چقدر هم راست و حسینی کار میکنی باز هم بالاخره یه جورایی زالو صفت هستی.
من که خاک پای بعضی از مدیرامون و صنعتگرامون هم نیستم ولی اون بد بختی که اومده تو کار تولید یا دیوونه است یا عاشقه. عاشق مردمش. عاشق کشورش. به فکر بیکاری جووناشه. به فکر ارزش افزوده کشورشه. به فکر رشد تولید ناخالص داخلیه. به فکر صادراته. به فکر خوش نام کردن کشورشه. به فکر سفره شب کارگرشه. به فکر شب یلدای کارگرشه. به فکر مردمشه.
اگر همین سرمایه رو ببریم تو فلان بانک با بهره ۲۷ درصدی بخوابونیم والا به خدا وضعمون خیلی بهتر میشه. نه زالو صفت میشیم نه مامور دارایی مجبوره قیافه من رو تحمل کنه نه هیچی به هیچی! بد کردیم اومدیم نان آور چند تا خانوار شدیم؟ بابا ولمون کنین تو رو به هر چی که بهش اعتقاد دارین.


از اینکه برای خواندن این پست وقت صرف کردید سپاسگزارم
خواندن کامنتها، یادداشتها و نقطه نظرات شما شیرین ترین لحظات مرا در این وبلاگم شکل میدهد
لطفا نقطه نظرات خود را در خصوص این پست برایم بنویسید.
برای اشتراک مطالبم روی این تصویر کلیک کنید

تولد یک کنفرانس بین المللی دیگر

امروز دعوتنامه و بروشورهای دومین کنفرانس بین المللی مدیریت سرآمدی به دستم رسید. ورقش زدم. به نظرم رسید خیلی عقبیم.
واقعا سمینارها و کنفرانسها دیگه شدن بازیچه ای برای کسب در آمد شرکتهایی که تازه سبز میشن. کاش محتوی و مسئولیتی که پشت این قضیه وجود داره رو درک میکردیم. کاش ابزاری داشتیم که سمینارها رو از نظر عملکرد و اثر بخشی ارزیابی میکردیم. ساعتها وقت مدیران عالی از صنایع کوچک و بزرگ تا دولتی و غیر دولتی توی این سمینارها به بازی گرفته میشه. تو اکثر سمینارها شرکت کننده هایی میان که یا دنبال گواهینامه روز آخرش هستند یا برای حق ماموریت و ارتقاء پایه حقوق میان. واقعا ۱۰ درصد مفید استفاده میکنند. بدلیل اینکه اعضای هیئت علمی برگزار کننده ناچار بوده اند برای ساعتهای زیادی برنامه ترتیب دهندگان سمینار رو با سخنرانی های مختلف پر کنند مجبور بوده اند هر سخنرانی رو بپذیرند متاسفانه وقت اون ۱۰ درصد هم با سخنرانان کم سواد و یا گوش دادن به مطالبی که اصلا جدید نیستند تلف میشه.
اینطوری که نمیخواهیم سنگاپور یا مالزی یا کره جنوبی (ژاپن پیش کش) بشیم؟ میخوایم؟ سازمان ملی بهره وری که تو همه سمینارها آمارهای تکان دهنده از وضعیت ما و مقایسه اون با سنگاپور و مالزی میدن کجا هستند؟چرا کسی نمیاد بهره وری خود این سمینارها رو ارزیابی کنه و جلوی اتلاف وقت و سرمایه مدیران و صنایع گرفته بشه؟
فکر میکنید چرا بین دانشگاه و صنعت فاصله می افته؟ به نظر من همین سمینارها هستند که میتونن صنایع رو با دانشگاهها آشتی بدن. وقتی صنایع میبینن که سخنرانان با مدارک دکتری و .. فقط تئوری حرف میزنن و تئوری های دیگران رو بدون آزمون دارن به خوردشون میدن چطور میتونن به دانشجوی تازه فارغ التحصیل شده همون سخنران اعتماد کنند؟
تا کی میخواهیم سر خودمون رو کلاه بذاریم؟
دلم خوش نیست. خودم خوب میدونم که سازمان ملی بهره وریش هم مثل همون برگزار کننده سمینارش مثل من فکر میکنه. من یا اونا از مریخ نیومدیم. از تو همین جامعه هستیم. مردم هم عیبی ندارن. همین آدمها چرا وقتی میرن اونور آب میشن دانشمندان کلیدی؟ مشکل تو سیستمه. سیستمی وجود نداره که فرآیندی هم وجود داشته باشه. مدیریت هستش که باید سیستم رو ایجاد کنه ولی خب وقتی مدیرامون همه توصیه ای هستند وقتی هر کسی از جاش پا میشه بدون احساس مسئولیت میاد کاندید مجلس یا از اون بالاتر ریاست جمهوری میشه. یادمه تو یکی از دوره های انتخابات ریاست جمهوری یکی از روزنامه ها عکسهایی از کاندیدی که موهاش رو از پشت بسته بود و یکی دیگه که کارگر بود انداخته بود که همه میتونن کاندید بشن. نه اون جوون نه اون کارگر ایراد ندارن ولی جایگاهی که باید براش خودشون رو کاندید کنن تعریف نشده. اسم این دموکراسی نیست. اسم این عدم وجود نظم و سیستم و قاعده و قانونه. یعنی نیومدیم تعریف کنیم یک مدیر یا یک نماینده مجلس یا یک وزیر باید چه مشخصاتی داشته باشه و چه مسئولیتی رو بر عهده بگیره و چطوری بسنجیم که چقدر به اهداف دست یافته. نابغه گرا نیستیم. اسم این دموکراسی نیست. من بهش میگم هرج و مرج. باید سیستمی داشته باشیم که فقط به نابغه ها و خبره ها اجازه تصدی مسئولیتهای کلیدی داده بشه. نباید هر کسی به مجلس راه پیدا کنه. نباید هر کسی به سازمان برنامه ریزی و مدیریت کشور راه پیدا کنه. هر کسی نباید مشاور فلان وزیر بشه. همه اینها باید بعد از انتخاب در مقابل مسئولیتشون پاسخگو باشند و عملکرد ارائه بدن. عملکرد کدوم نماینده مجلس یا قاضی یا کارمند یا حتی وزیر مورد سنجش قرار میگیره؟ کی به خاطر تصمیم گیری هاش پاسخگو هستش؟ اینکه آمار تعداد کنفرانسها بالا بیاد و یا اینکه مباحث جدید به گوش چند تا مدیربرسه که دلیل برای برگزاری کنفرانس (حتما هم باید بین المللی باشه وگرنه کلاسمون پایین میاد و اون یکی کنفرانس مهم تر به نظر میرسه) نمیشه! باید ببینیم به چه بهایی دارم چی رو یاد میدم؟ راههای ارزون تری هم هست.چرا از اونا استفاده نمیشه؟
عواقبش هم به کنار. اینکه چند تا مدیر از این کنفرانس که بیرون رفتن دوباره میان رو کی سنجیده؟
ولش کن درست میشه انشاا… سرت تو کار خودت باشه. فراموش کن که تو فقط یکی از حلقه های این زنجیر هستی. سازمانت فوقش میشه دو حلقه. برآیند نیروها رو حساب کن ببین که چقدر موثری. بعد بیا بشینیم ببینیم لیلی مرد بوده یا زن.


از اینکه برای خواندن این پست وقت صرف کردید سپاسگزارم
خواندن کامنتها، یادداشتها و نقطه نظرات شما شیرین ترین لحظات مرا در این وبلاگم شکل میدهد
لطفا نقطه نظرات خود را در خصوص این پست برایم بنویسید.
برای اشتراک مطالبم روی این تصویر کلیک کنید