کارکنان، اهمیت فراموش شده

سومین هفته را در شرایطی به پایان رساندم که تازه توانستم از خیل عظیم اطلاعات درست و نادرستی که از گوشه و کنار سازمان به گوشم میرسد بتوانم نگاهی به بیرون سازمان بیندازم.
فعلا در خصوص پرداخت مطالبات گذشته کادر فروش گامهای اساسی برداشته ام.
نارضایتی شغلی و بروکراسی بسیار عجیبی در اینجا حاکم است.
دوست ندارم از وضعیت شرکت بنویسم. به هر حال دلم نمی خواهد کسی از این مطالب استفاده نادرست نماید.
برای همین بیشتر سعی خواهم کرد مطالبی که کاربرد عام دارند بنویسم.
افزایش رضایت شغلی اولین و مهمترین پله ای است که میخواهم در این جا بنا کنم.
با اینکه برخی از افراد این سازمان میخواهند از آب گل آلود و وضعیت کم اطلاعی من سو استفاده هایی بکنند و حتی برخی مرا هالو فرض میکنند ولی با این حال اجازه میدهم هر طور که تصور میکنند به من اطلاعات برسانند. درست یا نادرست.
ولی من دارم کار خودم را میکنم. همین اطلاعات نیز هر کدام گوشه ای از واقعیتهای شرکت را برایم نمایان میکنند.
اما کار سختی در پیش دارم. خیلی از زیر بناها را باید تعریف کنم.
رضایت مشتری چندان برای این سازمان تعریف نشده است. گرچه برایشان مهم بوده ولی عملکرد واقعی سازمان نتوانسته است آن مفهوم را ایجاد کند.
عامل اصلی رسیدن به رضایت مشتری نیز ایجاد رضایت در کارکنان است.
همانطور که اشاره کردم مهمترین اولویت من ایجاد همدلی در دپارتمان فروش و کادر فروش است.
با توجه به تغییرات متعدد مدیریتی اینجا بی اعتمادی زیادی نسبت به برنامه های من حاکم است و این کارم را سخت تر میکند.
ولی از آنجائیکه همه ذهن حسابگری داریم به هر حال عکس العملها باید با عمل بخوانند.
تا حدودی فکر میکنم در کسب اعتمادها موفقیتهایی بدست آورده ام. گرچه اندک هستند ولی برایم امیدوار کننده است.
واحد فروش هر سازمانی جزو واحدهایی است که رضایت کارکنان بیشترین نقش را در کسب موفقیت ایجاد میکند.
در حال حاضر ساختار سازمانی واحد خودم را توانستم تدوین کنم که به زودی به تصویب میرسد. گام مهمی بود و نیاز داشتم که شرکت و ماموریتهایش را به خوبی بشناسم. فیدبکهایی هم از مشتریان شرکت دریافت نمودم که در تغییر ساختار سازمانی بی تاثیر نبود.
گام بعدی من تعریف مجدد سطح کمیسیونهای فروش است. فعلا موتور فروش تقریبا خاموش است.
ضمن آنکه باید وظایف شغلی را نیز تغییر دهم.
تغییر در سیاستهای فروش را که خودش شامل چندین گام است گذاشته ام برای بعدها. چون اگر به یکباره تمام اجزای سیاست فعلی فروش را بخواهم تغییر دهم ممکن است با مقاومت مدیریت مواجه شوم. اولا به خاطر اینکه هنوز قابلیتهای من برای آنها ناشناخته است، دوما اینکه ممن است احساس خطر کنند که میخواهم نبض فروش سازمان را به یکباره در دست بگیرم که باز چون هنوز اعتماد زیادی به قابلیتهای من ایجاد نشده است این کار به طرز کاملا منطقی برایشان تهدید محسوب میشود.
ضمن آنکه قبول دارم تغییرات باید آرام آرام رخ دهد تا مقاومتها را بشکند.
خوشبختانه یکایک کارکنان فروش قابلیتهای بسیار خوبی دارند. فقط نظام ندارند. برای همین هم همگی احساس بی عدالتی دارند. خوشبختانه مدیر عامل به خوبی از من حمایت میکند تا برنامه هایم را پیش ببرم.
فعلا که از دست جلسات طولانی فرار کرده ام تا بهتر روی خود سازمان فروش تمرکز کنم.

به نظرم هر چقدر سازمانها بزرگتر میشوند حساسیت آنها به مسائل ریز مالی و پرسنل و … کمتر میشود. و این یعنی پوسیدن ریشه های یک سازمان و فراموش کردن نکات بسیار مهمی که سازمان به یکایک آنها همچون نخهای یک طناب بسیار قطور وابسته است.

اینجا کارهای زیادی دارم که باید به آن بپردازم. هر گوشه ای که انگشت میگذارم دنیایی کار برای اصلاح فرایندهای پیش و پس از آن در جلوی چشمانم ظاهر میشوند.
به هر حال فقط روی توانایی کارکنانم حساب میکنم. امیدوارم بازی برد-بردی را آغاز کنیم


از اینکه برای خواندن این پست وقت صرف کردید سپاسگزارم
خواندن کامنتها، یادداشتها و نقطه نظرات شما شیرین ترین لحظات مرا در این وبلاگم شکل میدهد
لطفا نقطه نظرات خود را در خصوص این پست برایم بنویسید.
برای اشتراک مطالبم روی این تصویر کلیک کنید

0 پاسخ

دیدگاه خود را ثبت کنید

تمایل دارید در گفتگوها شرکت کنید؟
در گفتگو ها شرکت کنید.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *