هوا بس ناجوانمردانه گرم است

داشتم با خودم فكر ميكردم به آيا به عنوان فردي كه هم يك مدير عامل است و هم يك سرمايه گذار آيا بازدهي خوبي عايدم ميشود؟

شايد تنها عشق به كار و ارائه محصول و خدماتي كه ذره اي دل استفاده كنندگانش را شاد كند مرا وادار به ادامه كار ميكند و گرنه جذابيت مادي بسيار كم شده است.
با خودم كه خوب فكر ميكنم ميبينم با توجه به اينكه شرايط كسب و كار بدليل وجود رانتهايي كه خود دولت به آن اعتراف ميكند و تلاش ميكند جلويش را بگيرد كمي تا قسمتي عادلانه نيست و برخي با استفاده از آنها ميتوانند همه را دور بزنند، اگر سرمايه ام را در بانك ميگذاشتم سود بيشتري عايدم ميشد.
هزينه ها از طرفي دارد افزايش پيدا ميكند و از طرفي مجبوري با قيمت پايين تلاش كني. هر چقدر هم كالايت را متمايز تر و ناهمگن تر بكني باز هم سقفي براي اين كار وجود دارد چون بالاخره تمايزهاي مختلف هزينه بر هستند و قيمت فروش بايد بتواند رقابتي باشد

از طرفي ديگر اگر كمي احساس مسئوليت داشته باشيم ميبينيم كه واقعا اين حقوقها براي كاركنان كم هستند و اگر بخواهي يك زندگي راحت با حداقل امكانات براي كاركنان و خانواده هايشان تامين كني حداقل بايد روي ۵۰۰ هزار تومان بپردازي ولي درآمد فروش اين اجازه را نميدهد

درست است كه بازار ظرفيت فروش بيشتر را دارد ولي بهره برداري از اين ظرفيت يعني فروش بيشتر كه آن هم يعني سرمايه در گردش بيشتر و آن هم يعني سرمايه گذاري بيشتر و بيشتر و افزايش بيشتر و بيشتر ريسك سوخت شدن سرمايه و مطالبات بدليل ضعف سيستم بانكي و صدور دسته چكهاي مختلف بي پشتوانه و سو استفاده متخلفان از زياد بودن پرونده هاي قضايي كشور و … كه نهايتا به اينجا ميرسي كه با همه اين زحمتها و تلاشها و كم خوابيها و فشارهاي عصبي و زخم معده و درگيري شبانه روزي فكر و ذكر آدم با مسائل مختلفي كه اغلب در كمتر كشوري تا به اين حد ذهن مديران را مشغول ميكند، سود حاصله از اين همه سرمايه گذاري (كه ميتوانستي خيلي راحت به جاي سرمايه گذاري همه درآمدهاي حاصله در شركت براي گسترش كار، آنرا در بخشهاي ديگر سرمايه گذاري كني (مثلا ماشين يا مسكن يا طلا و موبايل و …)و بيشتر كسب منفعت كني (كه از نشانه هاي بارز بيماريهاي اقتصاد است))، خيلي كمتر از بهره اي است كه از سرمايه گذاري در فلان بانك گيرت مي آمد.

از طرف ديگر با خودم حساب ميكنم اگر من كه مثلا فوق ليسانس مديريت ميخوانم و توانايي مديريت اجرايي خوبي نيز در طول سالهايي كه تجربه اندوخته ام بدست آورده ام در جايي كار ميكردم شايد در داخل كشور چيزي بيش از ۲ ميليون و در خارج از كشور چيزي بيش از ۸ ميليون (ميتوانيد مطالعه كنيد. اين رقم ها حداقل حقوقي است كه براي كسي در موقعيت من پيشنهاد ميشود) گيرم مي آمد و دردسرهاي عذاب وجدان ناشي از تامين نشدن زندگي كاركنان و مسائل مختلف اجتماعي خانواده هاي آنان هم گريبانگيرم نميشد.

فقط عشق به گرداندن زندگي چند خانواده اعم از كاركنان و تامين كنندگان و افزايش توليد ناخالص كشور و حس مسئوليت اجتماعي است كه وادارت ميكند ادامه بدهي. و اين به تنهايي مسكني است كه فقط تا موعد مقرر ميتواند دردت را تسكين دهد.

از اتفاقات مهمي كه اخيرا رخ داده است تاكيد بر اجراي اصل ۴۴ قانون اساسي است ولي اينكه اصل ۴۴ قانون اساسي واقعا براي اجراي كاملش به چه زير بناهايي نياز دارد و آن زير بناها چقدر فراهم شده اند و چقدر زمان ميبرد كه فراهم شوند و بعد از آن چقدر زمان ميبرد كه كاملا اجرا شود و آيا اجراي اين اصل به تنهايي كافي است يا خير و تو چقدر ميتواني تحمل كني خود حديث ديگري است.
اين پست هم از آن پستهايي است كه ميخواستم چندين چيز را يكجا و بطور سرپوشيده و خلاصه بنويسم و براي همين اينطور گنگ از آب در آمد و معمولا نيز اينگونه ميشود

فعلا براي تنوع هم كه شده به اين سايت سري بزنيد. با اين سايت ميتوانيد از راه دور با دوستانتان در ترسيم مشاركت كنيد


از اینکه برای خواندن این پست وقت صرف کردید سپاسگزارم
خواندن کامنتها، یادداشتها و نقطه نظرات شما شیرین ترین لحظات مرا در این وبلاگم شکل میدهد
لطفا نقطه نظرات خود را در خصوص این پست برایم بنویسید.
برای اشتراک مطالبم روی این تصویر کلیک کنید

0 پاسخ

دیدگاه خود را ثبت کنید

تمایل دارید در گفتگوها شرکت کنید؟
در گفتگو ها شرکت کنید.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *