اولين سفرم به خوزستان

براي اولين بار بود كه هواي خوزستان را استنشاق ميكردم.
آقاي ريجانپور يكي از نمايندگان فعال ما زحمت كشيده بود و آمده بود دنبالم تا مرا به محل نمايشگاه و از آنجا هم به هتلي كه برايم رزرو كرده بودند ببرد.
غرفه شان بسيار مرتب و خوب بود. به غرفه داران برخي نكاتي كه لازم بود در طول برگزاري نمايشگاه و ارتباط با مراجعه كنندگان رعايت شود را تاكيد كردم. فرصت خوبي بود تا از نزديك با چند نفر از مراجعه كنندگان مستقيمادر تماس باشم تا نقطه نظرات آنان را بگيرم
برايم بسيار جلب بود كه كساني كه محصولات ما را استفاده كرده بودند و مشتري آن بودند از كيفيت محصولات و بسته بندي هايش بسيار خرسند و راضي بودند و اين موضوع برايم با ارزش بود.
بعد از آن چرخي در نمايشگاه زدم تا با ساير شركت كنندگان نيز آشنا شوم. تقريبا در زمينه كاغذ و به عبارتي ملزوملات مصرفي كسي چز ما حضور نداشت و اين موضوع خيلي جالب بود.

پس از آن به هتل رفتم و بعد از آن شام را مهمان يكي از ديگر نمايندگانمان بودم تا از فرصت براي صحبتهايمان بيشترين استفاده را ببريم.

اتاق هتلم درست رو به كارون بود. ديدن رود كارون از نزديك برايم جالب بود. روز پر ترافيكي را در پيش داشتم. بايد اكثريت مغازه هاي عرضه كننده محصولاتمان را سرميزدم و از نزديك با مديرانشان در خصوص محصولاتمان صحبت ميكردم.
اين صحبتها براي هر دو طرف بسيار جالب بود. خيلي از آنها از اينكه من اينقدر جوانم ولي صدايم مسن تر از خودم است تعجب كرده بودند.
همانطور كه در پست قبلي گفتم بيشتر آنها را بعد از ۹ سال همكاري براي اولين بار ملاقات ميكردم.
من نيز توانستم اطلاعات بسيار ارزشمندي در خصوص بازار و محصولاتمان بدست بياورم. به لطف خدا محصولات ما از جايگاه خاصي در آنجا برخوردار است و تمامي فروشندگان و مشتريانشان از خريد و فروش محصولات ما رضايت بسيار داشتند.
در خصوص چند محصول رقيب نيز از نزديك بررسي هايي كردم. خوشبختانه به مراتب جلوتر از ديگر رقبا هستيم ولي با اين وجود نبايد از بررسي مداوم بازار غافل شويم.
بعد از ظهر شهر تعطيل است و از ساعت ۵ تا ۹:۳۰ همه جا باز است. مثل اكثر شهر هاي كشورمان.
به پيشنهاد نماينده شركتمان قرار شد روز پرواز و قبل از آن سري به آيادان بزنم. خيلي علاقمند بودم كه از فرصت استفاده كرده و آبادان را از نزديك ببينم.
متاسفانه فرصت نشد خرمشهر را نيز ببينم. ولي خوشحال بودم كه در روز اعدام صدام در خوزستاني بودم كه زخمهاي بسياري از دوران جنگ را هنوز بر تن دارد.
به آبادان رفتيم.

واقعا غم انگيز بود. بعد از قريب ۱۷ سال هنوز مردم شهر مشكل آب دارند. هنوز مخروبه هاي دوران جنگ باقي است. ساختمانهايي كه ديوارهايشان به فاصله يك وجب ده ها سوراخ گلوله بر تن داشت.
مردم بسيار مهربان و سخت كوش منطقه با مشكلات فراوان و محروميت هاي زيادي دست به گريبانند. هنوز بيمارستان خاصي جز بيمارستان شركت نفت در آن جا سرويس نميدهد.
اين وضعيت سزاوار مردمي كه در دوران جنگ اولين سپرهاي دفاعي در مقابل هجوم دشمن بودند نيست. مردماني كه با دستهاي خالي ايستادند و مقاومت كردند. به نظر هم نميرسد كار خاصي در منطقه در حال انجام باشد.
در آن طرف اروند رود درختاني كه در خاك عراق بودند به خوبي ديده ميشد.
ياد داستانهايي كه دوستانم در مورد علاقه آباداني ها به تيپ و عينك آفتابي و ميگفتند افتادم. مردمي كه حتي آبشان را از تانكرهايي كه از اهواز مي آيند تامين ميكنند. واقعا حيف است.
به اهواز برگشتيم و مستقيم رفتم فرودگاه. فكرم هنوز درگير مغازه ها و ساختمانهاي ويران شده در طول جنگ و مشكلات مردمي كه روزگاري در اين ساختمانها سكونت ميكردند بود. نخلستانهايي كه تا چشم كار ميكرد ادامه داشتند و مشكلات معيشتي مردم منطقه. اروند رور و بازار ماهي و لنجها و بيكاري جوانان بسيار مهربان و صادق.

در هر حال امروز بعد از ظهر بايد شركت را ترك ميكردم تا به موقع خودم را به پزشكم براي برداشتن غده گردنم برسانم.
به خوبي و بدون مشكل كار پيش رفت و از دستش خلاص شدم. خوشبختانه غده مهمي نيست
فعلا شايد يكي دو روزي را نتوانم به شركت بروم. نبايد هم زياد مطالعه كنم چون ممكن است به عضلات گردنم فشار بياورد.
تا چه پيش آيد…


از اینکه برای خواندن این پست وقت صرف کردید سپاسگزارم
خواندن کامنتها، یادداشتها و نقطه نظرات شما شیرین ترین لحظات مرا در این وبلاگم شکل میدهد
لطفا نقطه نظرات خود را در خصوص این پست برایم بنویسید.
برای اشتراک مطالبم روی این تصویر کلیک کنید

0 پاسخ

دیدگاه خود را ثبت کنید

تمایل دارید در گفتگوها شرکت کنید؟
در گفتگو ها شرکت کنید.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *